پنج سال پیش که رفتیم خواستگاری، در مراسم بله برون، وقتی صحبت های اصلی تمام شد عموی بزرگمان از یکی دایی های همسرمان پرسید: پس سربازی این (اشاره به دراز بی خاصیت) چی میشه؟!!!

گفتیم عموجان شما جزو فامیل عروس هستید یا داماد؟! اگر هم کسی از فامیل عروس پرسید شما باید ماست مالی کنی نه اینکه خودت یادشون بیاری!

گذشت تا اینکه ابتدای تیرماه امسال رفتیم خودمان را معرفی کردیم به پادگانی که برایمان تعیین شده بود. کلاً 24 روز در پادگان بودیم که از آن فقط 4 شب در پادگان خوابیدیم بقیه شب ها می آمدیم خانه خودمان. پنج روز هم برای دوره عقیدتی رفتیم قم.

این بود سربازی ما. برای بقیه اش هم باید یک پروژه انجام بدهیم که در منزل با لپ تاپمان خواهیم نوشت. یعنی ملت می روند سربازی می آیند 20 سال خاطره تعریف می کنند ولی اصل خاطره ی ما از سربازی این است که آن خاطراتی که ملت از سربازی دارند، ما نداریم!

کلاً دو بار مراسم صبحگاه داشتیم و یک بار نگهبانی داشتیم به مدت یک ساعت و نیم. احترام نظامی و خبردار و این حرف ها هم که کلاً نداشتیم. یعنی هی سروان و سرهنگ از کنارمان رد میشد و ما (عموم سربازان پادگان) انگار نه انگار. دژبانی هم که کلاً کشک! تنها کاری که میکرد این بود که دفترچه مرخصی مان را مُهر ورود و خروج می زد.

در یک قسمت یک سرهنگ دوم ایستاده بود دم در، با دست اشاره میکرد از این طرف بفرمایید. یک سرگرد هم بود که راننده سرویس مان بود ما را بین کلاس و آسایشگاه جابجا میکرد. یک سروان بود صبح ها می آمد بیدارمان می کرد برویم سر کلاس. میگفت: معذرت میخوام ولی باید بیدار شید به کلاستون برسید!

از دیگر نکات سربازی دراز بی خاصیت این که همزمان که دانشجو هستیم سرباز هم هستیم! یعنی کلاً مفهوم سربازی عوض شد با این سربازی رفتن ما!

این را هم بگوییم که اینجانب دراز بی خاصیت به جز خدا هیچ پارتی ای نداریم و سربازی مان کاملاً قانونی است. نیایید بگویید فلان و بیسار.

 

مربوط نوشت:

سربازی، انگیزه ادامه تحصیل دراز