پدرمان آن قدیم ها بنّا بوده و خانه خودمان را خودش ساخته. اکنون داریم خانه مان را میکوبیم از نو بسازیم. صحنه را برای خودتان مجسم نمایید: پرویز (کارگر) رفته است بالای دیوار، با پتک بزرگش محکم میزند. ما هم آنجا هستیم. با هر ضربه ای که میزند به جای آجر، صدای الله اکبر می آید!

هی میزند دیوار خراب نمیشود هی میگوید الله اکبر! هی میزند هی میگوید الله اکبر! این دیوار چرا اینگونه است؟!

آنوقت پدرمان فقط لبخند میزند!

البته اینها برای ما (جناب دراز) عجیب نیست. چون پیش از اینها از این چیزها زیاد دیده ایم. ساخته های پدرمان را هیچ کس نمیتواند خراب کند، مگر خودش! آن هم با سختی. مثال هم زیاد داریم برایتان. مثلاً پارسال که داشتند با گریدر کوچه مان را صاف میکردند آسفالت کنند، گریدر نمیتوانست جوب وسط کوچه را بکَنَد! آخرش هم همانجا خاکش کرد! من هم هی میخندیدم! قبلا کف کوچه مان بتن بود و پدرمان یک جوب بتنی در وسط آن ساخته بود.

یا مثلاً همین هفته پیش وقتی خودمان میخواستیم از کف آشپزخانه یک سوراخ ایجاد بنماییم به زیر زمین، هی ما پتک میزدیم موزاییک ها صاف نشسته بودند بر سر جایشان و برمیگشتند ما را نگاه میکردند میگفتند: با کی کار داری؟!   بعداً هم رفتیم از آن دستگاههای سوراخکاری (اصطلاحاً دِژبُر میگویند) آوردیم صدای الله اکبر آن سوراخکار هم در آمده بود!

خلاصه پدرمان نقش زیادی در تحکیم باورهای مذهبی دارد!



حکایت نوشت مربوطه:

یک نفر مسلمان را بردند در کلیسا که مسیحی بشود. پس از کلی جلسه توجیهی و آموزشی و خلاصه کار کردن روی مُخش، یک شب که در کلیسا بودند برق قطع شد و همه جا تاریک. بلافاصله گفت: بسم الله!


احوال نوشت مربوطه:

کف دستمان درد میکند. تاندون های انگشتانمان ملتهب شده از بس پتک و چکش زده ایم.


بعدا نوشت:

امروز بعد از ظهر پدرمان خودش هم تکبیر میگفت! شمار الله اکبرهایش از 100 گذشت!