امروز با معیت پدر مهربان و عزیزتر از جان  خویش در باغ مشغول کار کردن برای یک لقمه نان حلال!! بودیم که عجیب حادثه ای و غریب واقعه ای رخ داد!!!

ناگهان پدرمان بیل را داد بهمان و گفت بکن !! مقصودش چاله برای نهال تازه بود.

بسی شوکه  (shocked) گشتیم، داشتیم ذوق مرگ میشدیم!!! نزدیک بود پوستم ترک بردارد !!!!(در پوست خود نمی گنجیدیم) آخر بار اول بود که پدرمان ما را آدم حساب کرده و توان فیزیکیمان (p=w/t) !!! را به رسمیت شناخته بود !!!

هر چند برای کندن 6تا چاله 80×80×80 از خاک مجبور شدیم دهان خود را آسفالت کنیم ولی در کل احساس مردی میکردیم !! گمان کردیم برای خود مردی شده ایم!!

ولی اکنون احساس میکنیم پدرمان احتمالا از این احساس ما آگاهی داشته و از ما سوء استفاده نموده است و در واقع ما را خر کرده است!!!