حدود یک ماه پیش در یک جایی بودیم. آوردند با تلمبه بادکنک باد کنند به ما گفتند که بیا باد کن ببینیم کی بیشتر باد میکنه. یعنی آنها با تلمبه باد کنند و ما با دهانمان. خنده ای نمودیم و گفتیم اینها برای ما چیزی نیست؛ بادکنک ما گوسفند است! ما با گوسفند تمرین کرده ایم! (وقتی پدرمان
گوسفند سر می بُرد ما باد میکنیمش تا پوست آن راحت تر جدا شود. گوسفند مادر مرده می شود عین توپ. گرد و قلمبه).
یک داستان هم از پدرمان بگوییم که فرزند خَلَف میبایست پای در جای پای پدر نَهَد!
در یک روز تابستان با وانت در یک راه روستایی میرفته است که میبیند یک گرگ و بچه اش دارند میروند. به راننده میگوید ماشین را نگه دار. پیاده میشود میرود گرگ را فراری داده و بچه اش را می اندازد پشت وانت، می آیند. با اینکه بیش از 10 سال از آن زمان میگذرد هنوز در حیرتیم که یک نفر برود بچه ی گرگ را ازش بگیرد بیاید! آن هم دست خالی!! دریغ از یک سلاح سرد! حتی چماق! دست خالی خالی!
یک اسباب بازی هم از کودکی مان در اینجا!