خواستگاری رفتن دراز اندر دیدگان دوستان
پنجشنبه عصر رفتیم آرایشگاه، برگشتنی هم پیراهن مان را از خشکشویی گرفتیم. آمدیم رفتیم حمام و ... . صابر گفت: چیه زیاد به خودت میرسی؛ مگه میخوای بری خواستگاری؟!
خندیدیم و هیچ نگفتیم. شب را خوابیدیم. صبح لباس پوشیدیم، رفتیم اتاق روبرویی از سشوار نادر بزنیم به موهایمان، (سشوارمان خراب شده فرصت نمیکنیم درستش کنیم) نادر گفت: ای شلوغ! داری میری سر قرار؟!
خندیدیم و هیچ نگفتیم. آمدیم به اتاق خودمان. موقع خارج شدن از در صابر پرسید: کجا میری؟
خنده کنان با حالت شوخی و طعنه گفتیم: خواستگاری!
یعنی صابر 1 هزارم درصد هم احتمال نمیداد راست گفته باشیم و واقعا رفته باشیم به خواستگاری!
بعدا که باشیرینی آمدیم خوابگاه، باز هم باورشان نمیشد! صمد تا یک هفته هنوز توی شوک بود و نمیتوانست باور کند! هی میگفت: جَوون تو واقعا ازدواج کردی؟!
در کلاس هم وقتی به ممد شیرینی تعارف کردیم و مناسبتش را گفتیم، بار اول باور نکرد. سپس گفتا: بعضی وقتا یه کارایی میکنی آدم می مونه!
2. مدیر گروه
وقتی شیرینی-در-دست پیش مدیر گروه سابقمان رفتیم پرسید مناسبتش؟ گفتیم: "دکتری قبول شدم" همی خوشحال شد و بفرمود: راس میگی؟!
گفتیم: نه!!![]()
ازدواج کردم. همی بیشتر خوشحال شد. پرسید: "با کی؟"
به همسرمان که کنار در ایستاده بود اشاره کردیم آمد درون اتاق. بسیارتر خوشحال شد. ذوق کرده بود. رفته بود در کلاس به بچه ها میگفت امروز روز بسیار خوبی است و ...
3. استاد راهنما
وقتی آمد بخاطر اینکه چند روز بدون اطلاع غیبمان زده بود از دستمان ناراحت بود. رفتیم اتاقش شیرینی تعارف کردیم، یکی برداشت. گفتیم یکی دیگر هم بردارید. پرسید برای چه؟
همسرمان را که کنارمان بود نشان دادیم و گفتیم خانم فلانی هم ازدواج کرده! گفت: نه، همین یکی بس است.
(معمولا شیرینی نمیخورد، آن یکی را هم به خاطر ما برداشت)
چند دقیقه بعد آمد کلاسمان، یکی از بچه ها ما دوتا را نشان داد و گفت: استاد عروس و داماد جدید رو میبینین؟ با تعجب نگاه کرد و در حیرانی پرسید: شما دوتا با هم ازدواج کردین؟؟!!
خلاصه ماجراها داشته ایم.
با درود به جناب ابهری که در روز خواستگاری رفتنمان برایمان زیاد زحمت کشید.
از بچگی همه فامیل بهم لطف داشتن . گفتم نامردیه اسمی که باهاش بزرگ شدم بهتون نگم. دراز بی خاصیت !!!