یکی نیست بگوید آخر کدام دیوانه ای روز بعد از عروسی اش با یک پیراهن میرود در باغ کار میکند؟ چله ی زمستان! نه کاپشنی نه چیزی.

گلویمان چند روز است که ملتهب شده است. درد میکند. نیما اگر اینجا بود یک آمپول دگزا میزد تمام.

در خانه جدید مستقر شدیم. مستقل. خانه بخت.

 

پنجشنبه که داشتیم می آمدیم در راه برف بارید. جلوتر آمدیم کولاک شد. با سرعت 20 حرکت میکردیم. بعدش هم باران بود که گاهی آرام و گاهی خیلی تند میبارید.